تبلیغات
آسمان آبی بود ماهی پنداشت دریاست. پرید !
آسمان آبی بود ماهی پنداشت دریاست. پرید !




باز هم...... من! [شروع قصه , ]



سلام دوستان خیلی خلاصه میگم ناراحتم که دیر دیر آپ میکنم

ولی چه میشه کرد باید ببخشید.

ضمنان از این به بعد میخوام تو وبلاگم معرفی کتاب داشته باشم و در کنارش شعر و عرفان

چیزایی که قلب آدما رو سرشار از دلدادگی میکنه.

باشد تا همه به حقیقت ناب برسند...

***

کتابی که میخوام امروز معرفی کنم یه رمان زیباست از پائولو کوئیلو به نام

((شیطان و دوشیزه پریم)) ترجمهء خانم میترا میرشکار.

خلاصه ایی از داستان و مینویسم اگه خوشتون اومد بخرین ...

...افراد دهکده ای دچار حرص و تمع و ترس و وحشت میشوند.مردی از گذشتهء اسفبارش

در رنج است.

زنی به دنبال خوشبختی است.در هفته ای پر ماجرا افراد دهکده باید مسیر زندگی شان را مشخص کنند.

آیا پلیدی را انتخاب میکنی یا نیکی را ؟

دهکده دور افتادهء ((ویسکوز)) مکانی است که این واقعه غیر عادی در آن به وقوع میپیوندد.

غریبه ای از راه میرسد که به خود 11شمش طلا دارد. او به دنبال رسیدن به پاسخ سوالی است

که آزارش می دهد :

آیا انسان فطرتا" پلید است یا نیک ؟

***

دوستان عزیزم اینم از معرفی کتاب... با دو جملهء کوتاه ولی پر معنی به پست این بار

پایان میدم امیدوارم که منو واسه دیر آپ کردن ببخشید .

گاهی بساط عشق خودش جور میشود

گاهی به صد معامله ناجور می شود

#

حقیقت زندگی. خود زندگی است

که نه آغاز آن در زهدان و

نه پایان آن در گور است.



نوشته شده توسط اهورا در  یکشنبه 6 آذر 1384 و ساعت 05:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




ریگ درون صدف مروارید شد...من در تو! [شروع قصه , ]



بازم سلام

بچه ها از نظراتون خیلی ممنون. باور کنین خیلی خوشحالم کردین

نمیدونم کدومتون ((دون خوان)) رو میشناسین

امروز عصر یه مطلب جالب ازش خوندم حیفیم اومد واستون ننویسم

(( هیچگاه از گذشتهء حودتن برای کسی حرف نزنین ! چون باعث میشه که

اونا به رازها... وشخصیت درونیتون دست پیدا کنن و....پس سعی کنین

همیشه برای اطرافیانتون در پرده ای از ابهام باشین))

و فراموش نکنین که د.ع.شریعتی میگه :

(( سرمایه های هر دلی...حرف هایی است که برای نگفتن دارد ! ))

خب حالا که تقریبا تمام پست این هفته نقل قول از دیگران شد

میخوام آخرین حرفم هم از اوشو باشه

این مطلب در مورد معضل خانمان سوز جوانان امروز ودیروز هست که

همون عشق باشه !

حالا از شوخی گذشته.خیلی با حاله امیدوارم که بخونین و در عین . حال

کردن...استفاده هم بکنین.

{{تو دوست داری دیگری زندانی تو باشد.

تو او را به زنجیر میکشی/گر چه زنجیری از طلا !

اما چه اطمینانی به فردا هست؟...

ممکن است محبوب تو فردا ترک ات کند

انسان نمیداند در لحظه آینده چه پیش خواهد آمد

او خواهان دانستن این موضوع است

بنا بر این/ به دنبال تضمین میگردد

او در جست و جویاطمینان است

اما کجاست این اطمینان و چه نیازی به آن است؟

فراموش نکن که

همین تضمین و اطمینان است که عشق را میکشد

به زن و شوهر هایی نگاه کن که

عشق را قربانی سراب اطمینان کرده اند.

عاشق که از معشوق سفته و مهر و امضای وفاداری

نمیگیرد.!

عشق یا هست یا نیست...شق سومی ندارد.

این روزها شاهد پیوند های زناشویی کاغذی

!بر بنیان عشق های نایلونی هستیم!

دوشیزه مکرمه ! آیا حاظری این موجود بخت برگشتهء

سراپا نیاز و عقده را به اسارت دائم خویش در آوری ؟ ...

-- به قول بزرگترها....... بعله!؟!؟....}}

 

 



نوشته شده توسط اهورا در  چهارشنبه 20 مهر 1384 و ساعت 04:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[شروع قصه , ]



سلام

.

همیشه همه آشنایی ها از همین کلمه شروع میشه و معمولا تلخ تموم میشه

به قول صادق هدایت اگه تلخ مینویسم ببخشید اگه نمیتونم دروغ بگم عذر میخوام

آخه از موقعی که چشم باز کردیم جز بد بختی ندیدیم نه اینکه نا شکری کنیم ...نه

ولی شکر بیخود هم نمیکنیم.

میدونی ... میخوام بشینی واسه یه بارم که شده یه خرده نگاه کنی...به من به خودت

به اطرافت. بهت قول میدم اگه اون جوری که من میگم نگاه کنی به جواب خیلی از

سوالات میرسی.

اما نه !!! من نمیمیرم لا اقل تا زمانی که خیلی چیزا رو نفهمم نمیخوام بمیرم.

میدونم خیلی از دوستا یا این وبلاگ و نمی بینن یا اگه ببینن و یه خرده شو

بخونن شاید بخندن و چار تا هم فحش بارم بکنن به خدا اگه یه سر سوزن ناراحت بشم

واسه دلم مینویسم و... واسه هر کی دلش عینهو خودم گرفته.

نمیدونم چرا سنگ صبور همه شدیم...دلمون واسه همه سوخت ...با

گریه هاشون گریه کردم با خنده هاشون خندیدم...ولی

اصلا" بی خیال من که میخواستم خوش باشن...خوب الان هستن این مهمه

ولی هیچ وقت یکیشون نگفت : چته؟ نگفت چرا چشات غمگینن؟ نگفت

نگفت : چرا حرفات بوی خستگی میدن؟...

میدونی...؟! دیگه دنبال بوی گلها نمیرم

دیگه بوی خستگی نمیخوام

دیگه از سنگ بودن خسته شدم

میخوام آب باشم

یه عالمه بو شنیدم که راحت بوییدم و راحتم رفت

دنبال یه بوی موندگارم

دنبال یه بو که خودم اولین و آخرین کسی باشم که کشفش میکنه

یه بوی ناز

یه بو که هر وقت بخوای بشنویش

یه عطر...عطری که هیچ وقت بووش از وجودت بیرون نره

یه عطر به خوش بوییه عشق مادر به بچه اش...

یه عطر به غیر ممکن بودن

عطر آب ....!؟

 



نوشته شده توسط اهورا در  جمعه 15 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

اهورا (3)


موضوعات

شروع قصه (3)


 آرشیو

آذر 1384 (1)
مهر 1384 (2)


صفحات





لینكستان

  وب سایت طرفدارن منصور





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی